part:54
زخم های رقم خورده))
ویو میرا.
ساعت از ۱۱شب گذشته بود .....
داخل باغ قدم میزدم.....
با هر قدم افکارم بیشتر منو از درون نابود میکردند...
نه به زندگی ایده آلی که حالا با الکساندر دارم...
و نه به دردی که تهیونگ رو با رزا میبینم حس میکنم.....
قولی که به خودم داده بودم شکسته شده بود...
شاید انتخاب زندگی با الکساندر و ساختن خانواده سه نفره یه اشتباه محض بوده تا دوباره همون گذشته رو زنده کنه.......
عذاب وجدان اینکه داشتم به رزا خیانت میکردم سراغم اومده بود....
چرا؟
دلیلشم خودم نمیدونم......
همینطوری که داشتم به راهم ادامه میدادم با کله روی سینه نرم یه نفر فرود اومدم...
تهیونگ این وقت شب ....
*تهیونگ.
تهیونگ هم از دیدنم یکی از ابروهاشو بالا انداخت...
((میرا دختر تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی))
برای خودمم هنوز روشن نشده بود که چرا اومدم اینجا شاید تنهایی جاییه که بتونم بفهمم واقعا کیم و دارم چیکار میکنم...
((همینجوری اومدم هوایی تازه کنم))
تهیونگ با اینکه شناخت خوبی از من داشت فقط سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و چند قدم ازم دور شد.... اما حین رفتن چیزی رو در گوشم زمزمه کرد.....
((میرا تو یه چیزیت هست و گرنه بیخودی غرق افکارت نمیشدی امیدوارم خطایی نکنی که بعدا باعث شه همه چی خراب شه))
[ده دقیقه بعد]
به نوتیف گوشیم نگاهی انداختم....
[وقت پایان دادن به این بازی رسیده]
بدون اینکه خودم متوجه شم چند قطره اشک از گونه هام سُر خورد با خودم فقط یه جمله رو تکرار میکردم.......
((من کی انقدر خودخواه شدم))
اما نمیدونستم که همین حرکاتم رو شوهرم الکساندر زیر نظر داشت...
پشت پنجره در حالی که خم به ابروهایش اومده بود خیره به من بود.......
((چرا باید از دیدن صفحه موبایل انقدر بشکنی میرا))
ولی اسکاندر میدونست که میرا به این راحتی تسلیم گفتن حقیقت نمیشود پس فقط چراغ کوچک اتاق را خاموش کرد و بازی کردن دخترشان با عروسک هارو تماشا کرد...........
ادامه دارد..................
ویو میرا.
ساعت از ۱۱شب گذشته بود .....
داخل باغ قدم میزدم.....
با هر قدم افکارم بیشتر منو از درون نابود میکردند...
نه به زندگی ایده آلی که حالا با الکساندر دارم...
و نه به دردی که تهیونگ رو با رزا میبینم حس میکنم.....
قولی که به خودم داده بودم شکسته شده بود...
شاید انتخاب زندگی با الکساندر و ساختن خانواده سه نفره یه اشتباه محض بوده تا دوباره همون گذشته رو زنده کنه.......
عذاب وجدان اینکه داشتم به رزا خیانت میکردم سراغم اومده بود....
چرا؟
دلیلشم خودم نمیدونم......
همینطوری که داشتم به راهم ادامه میدادم با کله روی سینه نرم یه نفر فرود اومدم...
تهیونگ این وقت شب ....
*تهیونگ.
تهیونگ هم از دیدنم یکی از ابروهاشو بالا انداخت...
((میرا دختر تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی))
برای خودمم هنوز روشن نشده بود که چرا اومدم اینجا شاید تنهایی جاییه که بتونم بفهمم واقعا کیم و دارم چیکار میکنم...
((همینجوری اومدم هوایی تازه کنم))
تهیونگ با اینکه شناخت خوبی از من داشت فقط سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و چند قدم ازم دور شد.... اما حین رفتن چیزی رو در گوشم زمزمه کرد.....
((میرا تو یه چیزیت هست و گرنه بیخودی غرق افکارت نمیشدی امیدوارم خطایی نکنی که بعدا باعث شه همه چی خراب شه))
[ده دقیقه بعد]
به نوتیف گوشیم نگاهی انداختم....
[وقت پایان دادن به این بازی رسیده]
بدون اینکه خودم متوجه شم چند قطره اشک از گونه هام سُر خورد با خودم فقط یه جمله رو تکرار میکردم.......
((من کی انقدر خودخواه شدم))
اما نمیدونستم که همین حرکاتم رو شوهرم الکساندر زیر نظر داشت...
پشت پنجره در حالی که خم به ابروهایش اومده بود خیره به من بود.......
((چرا باید از دیدن صفحه موبایل انقدر بشکنی میرا))
ولی اسکاندر میدونست که میرا به این راحتی تسلیم گفتن حقیقت نمیشود پس فقط چراغ کوچک اتاق را خاموش کرد و بازی کردن دخترشان با عروسک هارو تماشا کرد...........
ادامه دارد..................
- ۹.۲k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط